تبليغاتX
شبدر چهار پر

شبدر چهار پر

اینکه دنیای ما دنیای قرار دادهای ریز و درشت است شکی نیست اما اینکه زندگی شما یک میلی متر جابجا شود... نه نه !  یک میلیمتر زندگی شما را جابجا کند ...... نه نه ! اینکه یک اتفاق یک میلیمتری  بتواند زندگی شما و خیلی های دیگر چند هزار کیلومتر دورتر از شما را جابجا کند ، خودش حسی است که شاید از پس نوشتن آن خیلی راحت بر نیایید .... شاید اصلاً قاطی کنید که یک میلیمتر بزرگتر است یا یک کیلومتر ! تازه درست میشوید شبیه من ، آنهم وقتی که روی آن مونیتور آن حادثه یک میلیمتری را میبینید ، واقعی و ناب .

باقی قصه هم اینست که  پزشک شما را با لحنی متفاوت (بخوانید موقر و محترم ) صدا میزند و توصیه هایی میکند که شما یک در میان آنها را میشنوید چون یا دارید با دمتان ( که احتمالاً در چرخه تکامل ناپدید شده ) گردو میشکنید و یا برای پنهان کردن عروسی منعقد شده در فلان جایتان ....

مؤدب باش دیگر ! تو پدر شده ای ، پدر یک موجود یک میلیمتری ( حسی که حتی از مرد شش میلیون دلاری هم با حال تر است )

+ نوشته شده در  2006/12/28ساعت 19:43  توسط علف هرز  | 

این چند روزی که من به اینترنت کمتر سر میزنم همه کلی سرگرم بازی شب یلدا هستند . و حالا اینم ۵ تا موردی که شما در مورد شبدر نمیدونید .

۱: از جوراب شستن و اتو کردن لباسام متنفرم . جورابهام رو وقتی کثیف میشن تر جیح میدم بندازمشون دور چون حوصله شستن با دست رو ندارم و اگه با ماشین هم بشورم رنگشون خراب میشه !!! لباسهام رو هم حاضرم چروک در حدی که بعضی از اوقات انگار از دهن گاو در اومده ، بپوشم و اتو نکنمشون .

۲:از جوجه ماشینی و کفتر و هر جور پرنده در حد مرگ میترسم ولی از سوسک اصلاً نمیترسم و حتی میتونم  سوسک رو بدون دمپایی با دست بکشم .

۳: بچه که بودم همیشه تو یه لیوان نوشابه یا شربت میریختم و بهش کلی فلفل و ادویه اضافه میکردم و بعد در نقش نوه مهربون برای پدر بزرگم میبردم و بعد به قیافه پدر بزرگم بعد از خوردن یه قلپ کلی میخندیدم .

۴: عاشق خرید کردنم اگه دو سه روز پشت سر هم خونه بمونم و نرم خرید دچار افسردگی شدید میشم .

۵: تموم دوران مدرسه نمره انظباطم پایین بود .دبستان از بس سر کلاس حرف میزدم و حواس بچه ها رو پرت میکردم .راهنمایی و دبیرستان هم  یا معلم ها رو اذیت میکردم یا لباسام مناسب نبود یا موهام بیرون بود . دانشگاه هم اعضای دفتر فرهنگی منو بیشتر از استادامون میشناختند از بس تو حیاط دانشگاه با پسر ها حرف میزدم .

اینم از من . هنوزم حاضرین با من دوست باشین ؟ منم ۵ تا از دوستام رو که هنوز تو این بازی شرکت نکردند به این بازی دعوت میکنم .کپلی و جامدادی و بوم سفید و سرزمین پریا و من نامه

+ نوشته شده در  2006/12/24ساعت 12:41  توسط شبدر  | 

سلام . خیلی وقته به اینجا سر نزدم. از همه دوستای خوبم که سراغم رو گرفتند خیلی ممنونم. اگه خدا بخواد و همه چی اینبار خوب پیش بره ، اتفاق بزرگی قراره تو زندگیمون بیفته .اتفاقی که همه فکر و ذهن و حال و احوالمون رو تحت تاثیر خودش قرار داده . برای علف هرز و شبدر و توده سلولی که اگه خدا بخواد قراره نی نی بشه دعا کنید.
+ نوشته شده در  2006/12/22ساعت 13:16  توسط شبدر  | 

هفته هایی که گذشت ، هفته هایی بود پر از سینما و پر از اسم های پررنگ.من و شبدر فیلمهای زیادی را طی این چند هفته دیدیم : A Good Year ،Casino Royale  ،  The Departed  وLittle Miss Sunshine  اما من میخواهم درباره این آخری بنویسم ....

 little miss sunshineفیلم بزرگی است آنقدر بزرگ که منتقدان لقب بهترین کمدی سال را به آن بدهند. در اینکه با این فیلم میشود خندید و حتی قهقهه زد شکی نیست .اما این فیلم صحنه هایی دارد که میشود لابلای خنده های دیگران حتی با آن گریه کرد .کمدی فیلم از نوع کمدی موقعیت است بدون مزه پرانی های رایج سالهای اخیر و عاری از کیک پرانی های همیشگی سالهای دور . کمدی ناب است .کمدی درباره رنج . فیلم قصه ساده ای دارد ، خانواده هوور برای شرکت دختر خردسالشون در مراسم کودک شایسته راهی کالیفرنیا میشوند، میروند و بر میگردند .همین وبس .ولی آدم های این قصه اند که در عین سادگی پیچیده اند. آنها خیلی شبیه همه ما هستند .آدمهایی که قرار است در زمین بازی زندگی نبازند ( واین لزوماً به معنای این نیست که برنده اند) ، آنها زاده شده اند برای تلاش کردن و رنج بردن و دست آخر حال کردن از این تلاش و خندیدن به آن رنج . پدر خانواده معلم شخصیت سازی است با پروژه ای درباره انرژی های مثبت و هرم موفقیت ، اما خودش هرگز طعم پیروزی را نچشیده است ! برنامه اش را کسی نمیخرد و شنوندگان معدودش حتی با اکراه هم برایش کف نمیزنند .مادر خانواده مستاصل و سر درگم است .زیبایی مسحور کننده هالیوودی ندارد ، کدبانوی قابلی هم نیست .در یک سطل بزرگ مرغ سوخاری برای ناهار خانواده خریده است .بیچاره گی اش در صحنه ای که میکوشد پسرش را دلداری بدهد و نمیتواند ،ترحم بر انگیز است .دایی خانواده که خودکشی کرده ، پروفسور اخراجی دانشگاه است آنهم به خاطر عشقش به یک دانشجوی پسر!! عاشق "مارسل پروست " است و "در جستجوی زمان از دست رفته". صاحب همه چیز است و هیچ چیز. پسر خانواده "نیچه "میخواند.استاد رنج و دردمندی . ۹ ماه است که حتی یک کلمه هم صحبت نکرده است .تمرینی عجیب برای تحقق رویایش یعنی خلبان شدن . ولی یک ناتوانی جسمی یعنی کور رنگی ،این حباب را میترکاند . پدر بزرگ خانواده بازنده بزرگ است او را از سرای سالمندان اخراج کرده اند ، مخدر مصرف میکند و زندگی را در شکم و زیر شکم میشناسد . او در میانه راه میمیرد و خانواده به شکلی مضحک لاشه اش را تا ته داستان با خود همه جا میکشد . و اما دخترک خانواده بیخبر از اینکه بازنده است نقش برنده ای از پیش را بازی میکند . او با عینک بزرگ و شکم بزرگش کمترین شباهت را به عروسکهای داوطلب کودک شایسته دارد! ولی با این همه میخواهد در مسابقه شرکت کند .او در صحنه پایانی و برای نمایش مهارت های شخصی به شکلی غیر منتظرانه استریپتیز میکند! ( عملیاتی که پدر بزرگش پنهانی و مخصوصاً برای این مراسم به او آموخته است !) در حالی که همه به او اعتراض میکنند اعضای خانواده یکی یکی به روی صحنه میروند و به شکل مضحکی همراه او میرقصند تا او طعم تلخ شکست را نچشد . واین طلایی ترین صحنه فیلم است . گمان نکنید قرار است هیئت داوران مسابقه معصومیت دخترک را به صورت های بزک کرده سایر کاندیدا ها ترجیح بدهد و تاج را به او تقدیم کند .ابداً ، هیئت داوران خانواده دخترک را به جرم استهزا مراسم دست پلیس میدهند و دخترک را برای همیشه از شرکت در مسابقه محروم میکند .

 little miss sunshineدر تک تک صحنه هایش از آمیختگی رنج و خنده صحبت میکند .تصور کنید که چطور فیلمی با شخصیت هایی چنین دردمند میتواند اسباب خنده دیگران باشد .خندیدن به درد و لذت بردن از رنج محوری ترین خط داستان است .شاید یکی از گویا ترین صحنه های فیلم صحنه ای است که همه اعضا خانواده ماشین استیشن قراضه زرد رنگشان را باید هل بدهند و بعد یکی یکی داخل آن بپرند .در پایان یکی از این صحنه های هل دادن و سوار شدن خستگی نا پذیر ، پدر بزرگ از نوه اش میپرسد خیلی حال داد نه؟ و دخترک در حالی که نفس نفس میزند میگوید : خیلی ، خیلی زیاد .

لذت بردن از رنج در فیلم مترادف خود آزاری نیست بلکه فیلم بی خبری و عادت کردن مارا به رنج کشیدن مسخره میکند. شما هم هر وقت تونستید حتماً این فیلمو ببینید . کمدی عجیبی است !

+ نوشته شده در  2006/12/12ساعت 20:53  توسط علف هرز  | 

امروز روز نیکولاس مقدس بود . نیکولاس که در کشورهای مختلف ، نامهای متفاوتی داره ( بابا نوئل ، سنت نیکولاس ، سانتا و.....)  یکی از شخصیت های مهم تو عالم مسیحیته ، او هر سال  روز تولدش با لباس اسقف و کیسه سنگینی پر از سیب و فندق و نارنگی و شیرینی عسلی که بار الاغش میکرده به سراغ بچه های یتیم میرفته و دلشون رو شاد میکرده .  از اینرو ۶ دسامبر که سالروز مرگ نیکولاسه به عنوان یادبود و ارج گذاشتن به کارش ،جشن گرفته میشه .جشنی که بیشتر مخصوص بچه هاست و بابانوئل هایی که وظیفه خوشحال کردن اونا رو به عهده دارن .  بابا نوئل هایی که به مرور زمان فرم لباسشون از عبای بلند لباس اسقفی به شلوار و ژاکت قرمز با خز سفید تغییر پیدا کرده که البته بی تاثیر از بابانوئل آگهی کوکا کولا نبوده ! ....

از شب قبل بچه ها کفش هاشون رو پشت در میذارن و با رویای اومدن بابانوئل به خواب میرن  وصبح کفشهای پر شده از شکلات و جایزه شون رو با ذوق به همدیگه نشون میدن. پریشب توی سینما کنار سالنی که کارتون نشون میداد یه میزی بود  پر از   لنگه کفش هایی که بچه ها اونجا گذاشته بودند تا  بابانوئل براشون شکلات توش بذاره. 

امسال برای اولین بار بابانوئل به خونه ما هم اومد اونم نه یکبار بلکه دوبار !  امروز صبح که از خواب پاشدم دیدم تو لنگه کفشم یه بابا نوئل شکلاتی دارم ! تازه بعد از ظهر هم یه آقای پیری  اومده بود برای تعمیر آبگرمکن که وقتی رفت من متوجه شدم که ۲ تا شکلات بابانوئل کوچولو روی تاقچه کنار آبگرمکن گذاشته !!!

+ نوشته شده در  2006/12/7ساعت 2:21  توسط شبدر  | 

 

از امروز رسماً ایام Advent شروع شد .۴ هفته که قشنگترین و شاد ترین ایام سال برای آلمانها محسوب میشه .ادونت از  یکشنبه ۴ هفته قبل از تولد مسیح  شروع میشه  ، معمولاً بین ۲۷ نوامبر تا ۳ دسامبر سال به سال تغییر میکنه و شب تولد مسیح که همون شب کریسمسه به پایان میرسه . اسم ادونت از کلمه لاتین Adventus  گرفته شده که به معنای ورود است .این ایام برای اولین بار در قرن پنجم میلادی در منطقه ای به نام Ravenna در ایتالیا جشن گرفته شد و بعد ها در قرن ششم توسط پاپ گرگور به عنوان ایام جشن رسماً اعلام شد . ادونت مراسم خاص خودش رو داره که یکی از اونها شمع های مخصوص ادونته (عکس بالا) ، ۴ شمع روی  شاخه های نازک درخت کاج که  بصورت یه حلقه به هم وصل شدندو یکشنبه اول فقط یک شمع و  یکشنبه دوم ۲ شمع، تا اینکه هفته آخر هر ۴ تاش رو باهم روشن میکنند  . یکی دیگه از رسم های این دوره شیرینی است به نام Christstollen ، که از سال ۱۳۳۰ میلادی تو این ایام پخته میشه و توش پر از گردو و کشمشه . یه رسم دیگه ای که بیشتر مخصوص بچه ها ست آویزون کردن تقویم ادونت  است که به ازای هر روز از این تقویم یه جایزه کوچولو مثل شکلات توی حفره یا جیب مخصوص اون روز قرار گرفته و هر روز بچه ها جایزه اون روز رو از تو تقویم بر میدارند و از شمارش حفره های پر باقیمانده  میتونند بفمهمند که چقدر به کریسمس مونده.

تفاوت ادونت امسال با سالهای پیش در اینه که هوا به سردی زمستونهای سال های پیش نیست و هنوز یه برف درست حسابی نداشتیم .تنها برفی که تو شهر ما اومد برفی بود تو ماه آبان که اونم صبح که از خواب پاشدیم دیگه اثری ازش نبود .

+ نوشته شده در  2006/12/3ساعت 20:20  توسط شبدر  | 

حال و هوای شهر این روزها خیلی دوست داشتنیه . در و دیوارهای چراغونی شهر .کاجهای کریسمس کوچک و بزرگ تزیین شده تو میدونهای شهر  و گوشه و کنار مغازه ها،بابا نوئل های شکلاتی کوچک و بزرگ، بوی شیرینی های دارچینی پیچیده تو فضا یه حس خوبی به آدم میده . هر جا چشم میاندازی دکه های کوچک و بزرگی میبینی که این روزها تو شهر برپا شدند و خوردنی و نوشیدنی میفروشند . نوشیدنی مورد علاقه مردم آلمان تو این ایام  Glühwein است .که شراب قرمز رو داغ میکنند و بهش ادویه های مخصوصی مثل دارچین و شکر اضافه میکنند و مثل چای داغ داغ تو این ماگ های دسته دار مینوشند . این روزها بطور محسوسی خیابونا شلوغ تر و مغازه ها مملو از آدمای پیر و جوونیه که دارن دنبال هدیه مناسب میگردند هرچند که هنوز خیلی مونده تا کریسمس ولی از الان مردم دیگه حسابی جو گیر شدند و هر کدوم کلی کیسه و ساک خرید به دنبال خودشون از این به مغازه به اون مغازه میکشند .از همه جالب تر قسمت اسباب بازی فروشگاه هاست که از یه طرف پره از پیرزن ،پیرمردهایی که لابه لای اسباب بازیها با یه شوق و ذوقی اینور و اونور میرند ، انگار دنبال اسباب بازی مورد علاقشون  که سالها دلشون میخواسته باهاش بازی کنند میگردند و از طرف دیگه پره از چهره های خندون و پر از نشاط بچه ها که لابلای اسباب بازیها می پلکند و تو دلشون آرزو میکنند که کاش بابا نوئل یکی از اینا رو براشون هدیه بیاره .

هر سال این موقع لابلای شلوغی و همهمه آدما ، زیر نور چراغها و ریسه های رنگی آویزون از ساختمون ها خیره به بخاری که از دهان خندان آدما بیرون میاد  با خودت فکر میکنی که هوا ی زمستون اونقدرها هم سرد نیست و دلت میخواد تا دیر وقت تو خیابون قدم بزنی و از آرامشی که بوی کریسمس توی تنت جاری میکنه لذت ببری و اصلاً به نوک دماغ قرمز شده ات و نوک انگشتان یخ زده ات فکر نکنی .

+ نوشته شده در  2006/12/1ساعت 0:27  توسط شبدر  | 

بابک بیات رفت.

بیرون در خونه نشسته ایم مثل دوتا غریبه روی پله های دم در ، ته  بن بست بچه ها دارند گل کوچیک بازی میکنند ،  حسن کچل دل به بازی نمیدهد ، انگار فهمیده است و نمی خواهد به روی خودش بیاورد . عزت میرسد ، علی کنکوری ترکش نشسته است ، خبر آورده تلخ و سرد و ساده ، دهانش بوی سدر و کافور میدهد . ... تموم شد مثل همیشه ، مثل بقیه .

آقای همخونه مثل سایه میخزد ته کوچه ، توپ را میگیرد و عصبی روپایی میزند .داد میزنم: ...توی شهر من....ما فقط  سقف  مون یکی بود همین و بس . چپ چپ نگاه میکند و فحش پدر مادر میدهد.  روز شیطان  است. به این رفتارش عادت کرده ام ....اینکه پهلوانان نمیمیرند  فقط توی قصه و فیلم است ...اینرا میگویم و میروم طرفش .بغض میکند مردانه و تلخ ، انگار که روبروی آینه  مسافران  ایستاده است، میگوید : ...میدونستم که از این سفر بر نمیگردیم ...ته همه تماس هایی که گرفتم اینرا میدونستم . به صرافت می افتم بگویم : این  اتوبوس در خونه همه ....میفهمم که شوخی بی مزه ای است .بغضش میشکند و جمله ام تا ابد نیمه کاره میماند مثل ترانه اش که نیمه کاره مانده است .گریه امان نمی دهد توی این فصل بد خاکستری ....ما دوباره نشسته ایم روی پله های دم در و همین طور تماشا میکنیم دیوار روبرو را . دلمان گرفته است برای مردی شبیه باران که گاهی میامد و رد میشد و زیر لب ملودی تازه ای را با سوت میزد هیچ کسی مثل تو نبود ....باید دروازه ها را برداریم و برویم تو  .خیلی دیر شده است، خیلی دیر!                

انگار دارد به خودش دلداری میدهد .بلند بلند فکر میکند جوری که ما هم بشنویم ، شاید دفعه بعد ، شاید وقتی دیگر .

+ نوشته شده در  2006/11/26ساعت 17:38  توسط علف هرز  | 

امروز تموم مدت رو خونه بودم و بالاخره تونستم کار دو تا تابلوی رنگ روغنی رو که همزمان با هم شروع کرده بودم تموم کنم.( هر وقت کامل خشک شدند و زدم به دیوار حتماً عکسشونو میذارم اینجا که ببینم نظرتون چیه) بعد از پایان کار و جمع کردن رنگ ها و قلم موها از گوشه و کنار اتاق یه نگاهی به ساعت انداختم و بعدگفتم چیکار کنم ، رفتم این یک سانت موی روی سرم رو هم برای اولین بار خودم رنگ کردم . از وقتی اینجا هستم شوهرم موهام رو رنگ میکنه البته به همراه گردن و صورت و پلنگی کردن  رخت و لباسام ! طفلکی خودش هر وقت کار آرایشگریش تموم میشه یه نگاهی به من و دور و برش  میکنه بعد کلی معذرت خواهی  میکنه از این که اینکار رو به خوبی بلد نیست. تازه شما باید ببینید که از قبل کلی پارچه و روز نامه وسط اتاق پهن میکنه منم یه چیزی مثل کاور میپوشم ولی با همه این تجهیزات ،قیافه رنگی منو و قیافه شرمنده  اون کلی دیدنیه . جالب ولی اینجاست که بازم هر دفعه از رو نمیرم و ازش مبخوام که بازم برام رنگ کنه .اونم میپرسه:  مطمئنی ؟!!  .... ولی ایندفعه دیدم که دیگه مویی رو سرم نیست که ازش کمک بخوام .براهمین آستین رو زدم بالا و خودم دست به کار شدم .موهام خیلی خوب رنگ گرفت فقط پیش خودمون بمونه  بلوزم رو بعدش انداختم تو سطل! 

بعد با قیافه مرتب و تمیز با یه لیوان شیر قهوه داغ اومدم نشستم جلوی تابلوها  پای کامپیوتر. پیش خودم گفتم حالا یه ذره هم به وضعیت وبلاگم برسم و این وضع ناجور لیست لینک ها رو که نمیشه دیگه بهشون چیزی اضافه کرد و در ضمن نمیشه از وضعیت به روز شدگی لینک ها سر در آورد درست کنم .رفتم و تو سایت blogard ثبت نام کردم و  کلی ور رفتم به قالب وبلاگ ولی آخر سر درست که نشد هیچ ، شیر قهوه ام هم یخ کرد منم دیدم تا  وبلاگم از صفحه روز گار حذف نشده برم پی کارم ...

 

+ نوشته شده در  2006/11/21ساعت 22:58  توسط شبدر  | 

پارسال این موقع  حالم خوب نبود ، یعنی یه جورایی خیلی بد بود . از چند روز گذشته ناخود آگاه هی به خودم میگفتم : یکسال پیش در چنین روزی .... درست مثل برنامه صبح رادیو که وقتی ایران بودم صبح ها توی تاکسی تا رسیدن به محل کارم گوش میدادم. برای اینکه بهش فکر نکنم از اول هفته سعی کردم کلی هفته ام رو شلوغ و پر برنامه کنم . اونقدر دیگه برنامه چیدم و اینور و اونور رفتم که حتی وقتی پیدا نکردم بیام یه سری به اینجا بزنم . سه تا فیلم با سه ژانر متفاوت تو سینما  دیدم .از فیلم  تخیلی Children of Men و فیلم رومانتیک A Good Year گرفته تا کارتون Open Season .طبق معمول هم که همیشه دوربینم باهامه کلی از خودمون عکس انداختیم. وقتی اومدیم خونه و عکسها رو دیدم ،متوجه شدم که اصلاً از موهام خوشم نمیاد و فرداش صبح رفتم آرایشگاه و موهامو مثل پسر بچه هایی که میخوان برن کلاس اول کوتاه کوتاه کردم.یه روز کامل رو هم از صبح تا غروب با دوستم توی مغازه های شهر چرخیدیم و این زیمبل زومبل های مربوط به کریسمس  رو نگاه کردیم و هزار تا کار بیخود وقت پر کن انجام دادیم! دیروز هم شوهرم زود اومد و رفتیم ناهار بیرون جاتون خالی رستوران لبنانی غذای خوشمزه خوردیم .دوباره تو شهر چرخیدیم و بعدش رفتیم تو این سرما توی  یه کافه ایتالیایی بستنی خوردیم .البته من بستنی  خوردم ، شوهرم که نه ، بستنی بخوره اونم تو زمستون ؟!  امروز هم به سلامتی خودمون یه شراب فرانسوی خوشمزه ای با طعم و خرده های چوب پنبه نوش جان کردیم!! دلیلش هم این بود که من مثل این بچه ها که هی به مامان باباشون آویزون میشن که بذار خودم ، بذار خودم ،بده من واکنم ،طوری در بطری رو باز کردم که همه چوب پنبه اش آش و لاش شد و ریخت توش ! خلاصه الان حالم خوبه و خوشحالم و خدا رو شکر میکنم .

نتیجه انشا من این بود که برای اینکه فکر های بد از سرتان دور شود،  به آرایشگاه بروید و بگویید موهایتان را کوتاه کند . فکر های بد با موهایتان چیده میشوند. نمیدانم فکرهای بد با موها رنگ میشوند یا نه اگر نه توصیه میکردم که رنگ یا مش یا های لایت کنید . فر دائم نکنید فکر های بد اگر در هم پیچ بخورند به احتمال زیاد چیز خوبی از آب در نمیاید. ... تا میتوانید فیلم های بی ربط ببینید تا ذهنتان قاطی کند  ....غذاها و خوردنی های خوشمزه و چاق کننده بخورید.... بدانید که چوب پنبه موادی دارد که برای آرامش ذهن مفید است.

از همه مهمتر: هنگامی که مست هستید پست جدید در وبلاگتان نگذارید!

+ نوشته شده در  2006/11/19ساعت 1:26  توسط شبدر  |